از بلندگو گـفت آقــا این سخن داد بر بـاد فـنا مـکر و فـتن
دشـمن ما خـوار شد مایوس شد شد هـبا تدبیر زاغان و زغـن
هوشـیاری بـود قـبل از مـاجـرا شور و شوقی باز آمد در وطن
آنکه فهمید این سخن از بهر اوست داد پاسخ خوب در خورد سخن
باعث عزِّ خودش شد این جواب پاره شد امـید شـیطان با گزن
متـحد شد عـقل و عشق واقـعی بعدها خواهید فهمید این فطن
این همان اسرار حکمت بین بود کز سیاست های پاک است و حسن
باب توجــیه و بـهانه بسـته شد پیـرهن بر نـیزه و بهـتان زدن
با امید وصف و عیش از غیر حق حاصلی نادیده ملت جز حزن
پــاک بایـد آی سـیاسان پـیر باز می گردید بر عـشق کـهن
وقت تنگ است و اجل ها در کمین توبه باید کرد و چل امضا کفن
قیـمت ما جز بهشت پاک نیست دل چه خوش کردید در باغ و چمن
غرب پوچ است و سراب دائمی می برد در چـاه ذلـت این رسـن
با حرامی ها رفاقت جاهلی است مخملی پیداست آن دست چدن
مـلتی آزاده تر از مـا کـجاست وارث ســلمان و مـقداد و قـرن
علم و تدبیر و صناعت شد جوان می شود آینـده ی اینـجا عـدن
هان توجه می دهم ای دوستان صــاف میـباشید در سـر و عـلن
ما خــدائی مسـلکیم و مهـربان حد و مرزی هست در حزن و محن
بس کنید ای بـچه های با حیا تفـرقه، سـالوسی و غـرغـر زدن
گرچه تنهاییم و دشمن ها فزون بنـده ی حقـیم و ممـتاز زمـن
از برای عشق و وحدت ساکتیم با عــلی هسـتیم و رنـد انجمن
هوش و کوش ما همه از رهبریست بوسه باید زد بدست و این دهن
ناقص این مرد الـهی زنـده کرد پاکی و زیـبائی وحـی و سـنن.